تعالیم امر بهائی نیرو محرکۀ همۀ پیشرفت های بشر را ناشی از ظهور مظاهر الهی یا پیامبران می داند. کمتر کسی می تواند منکر نفوذ فوق العادۀ بنیانگذاران ادیان بزرگ جهان در تاریخ بشر باشد. تأثیر عمیقی که حضرت مسیح، حضرت بودا، حضرت موسی و حضرت محمد در تمدن بشر داشته اند، نه تنها در شکل های فرهنگی و نظام های ارزشی که ناشی از کارها و تعالیم آنان بوده دیده می شود، بلکه در تأثیری نیز که الگوی زندگی آن وجودهای مقدس بر نوع بشر داشته، منعکس می شود. حتی کسانی نیز که مؤمن یا پیرو آنها نبوده اند، تأثیر عمیق این شخصیت ها را بر افراد و حیات جمعی بشر اذعان نموده اند.
شناخت تأثیر فوق العادۀ بنیانگذاران ادیان بزرگ در تاریخ انسان، طبعاً به یک سؤال فلسفی دربارۀ ماهیت دقیق آنها منجر می شود. این پرسش یکی از بحث برانگیزترین مباحث فلسفۀ دین است و پاسخ های متفاوتی به آن داده شده. از طرفی بنیانگذاران ادیان را فیلسوفان بشری یا متفکران بزرگی دانسته اند که احتمالاً از سایر فیلسوفان زمان خود جلوتر بوده اند یا مطالعات عمیق تری داشته اند. از طرف دیگر، آنها را خدا یا تجسّم خدا عنوان کرده اند. علاوه بر این نظریه های بسیارِ دیگری نیز وجود دارند که بین این دو حد افراطی قرار می گیرند.[۲]
بنابراین شگفت انگیز نیست که آثار بهائی در این موضوع که در قلب دین است، به تفصیل سخن گفته اند. حضرت بهاءالله در یکی از آثار مهم خود، کتاب ایقان، شرح مفصلی راجع به دیدگاه بهائی نسبت به حقیقت مظاهر الهی بیان کرده اند.
به بیان حضرت بهاءالله همۀ مظاهر الهی دارای یک حقیقت ماوراء الطبیعی و مقام روحانی واحدی هستند. یگانگی مطلقی بین همه آنها حکمفرما است و هیچ یک بر دیگری برتری و امتیازی ندارد. حضرت بهاءالله در سخن از مظاهر الهی می نویسد:
«و اين مرايای قدسيّه و مطالع هويّه بتمامهم از آن شمس وجود و جوهر مقصود حکايت مينمايند مثلاً علم ايشان از علم او و قدرت ايشان از قدرت او و سلطنت ايشان از سلطنت او... اين هياکل قدسيّه مرايای اوّليّهء ازليّه هستند که حکايت نمودهاند از غيب الغيوب و از کلّ اسماء و صفات او از علم و قدرت و سلطنت و عظمت و رحمت و حکمت و عزّت و جود و کرم و جميع اين صفات از ظهور اين جواهر احديّه ظاهر و هويدا است و اين صفات مختصّ ببعضی دون بعضی نبوده و نيست... نه اينست که اگر صفتی بر حسب ظاهر از آن ارواح مجرّده ظاهر نشود نفی آن صفت از آن محالّ صفات الهيّه و معادن اسمآء ربوبيّه شود لهذا بر همه اين وجودات منيره و طلعات بديعه حکم جميع صفات اللّه از سلطنت و عظمت و امثال آن جاری است اگر چه بر حسب ظاهر بسلطنت ظاهره و غير آن ظاهر نشوند.»[۳]
حضرت بهاء الله توضیح می دهد که تفاوت هایی که بین تعالیم پیامبران مختلف مشاهده می شود، به سببِ تفاوتی در مقام یا سطح اهمیت آنان نیست، بلکه تنها به علّتِ نیازها و ظرفیت های متنوع تمدن هایی است که در زمان ظهور آنان وجود داشته است:
«اين... راههای محکم متين از مطلع واحد ظاهر و از مَشرق واحد مُشرق و اين اختلافات نظر بمصالح وقت و زمان و قرون و اعصار بوده.»[۴]
حضرت بهاءالله با محکم ترین عبارات به مردم هشدار می دهند که مبادا اختلاف تعالیم و شخصیت مظاهر الهی را دلیل تفاوت موقعیت و مقام آنان بدانند:
«ايّاکم يا ملأ التوحيد لا تفرّقوا فی مظاهر امر اللّه و لا فيما نزل عليهم من الآيات و هذا حق التّوحيد ان انتم لمن الموقنين و کذلک فی افعالهم و اعمالهم و کلّما ظهر من عندهم و يظهر من لدنهم کلّ من عند اللّه و کلّ بامره عاملين و من فرق بينهم و بين کلماتهم و ما نزل عليهم او فی احوالهم و افعالهم فی اقل ممّا يحصی لقد اشرک باللّه و آياته و برسله و کان من المشرکين.»[۵]
با این همه، تعلیم بهائی در خصوص یگانگی مظاهر الهی بدین معنی نیست که روحی واحد بارها در جسدهای مختلف حلول نموده است. حضرت موسی، حضرت عیسی، حضرت محمد و حضرت بهاءالله شخصیت های متفاوتی بوده اند که حقیقت فردیِ جداگانه دارند. وحدت آنان در این حقیقت نهفته است که همۀ آنها به میزان یکسان صفات و تجلیات خداوند را ظاهر کرده اند: روح الهی که در ذات هر یک از آنان جلوه نموده، با حقیقتی که در ذات سایرین تجلی کرده، یکی است.
برای توضیح ارتباط میان مظاهر مختلف الهی، و ارتباط میان هر پیامبر و خداوند، حضرت بهاءالله مثالی ارائه می فرمایند. در این مثال، خداوند به خورشید تشبیه شده، زیرا تنها منبع حیات در جهان است، درست همان طور که خورشید ظاهری تنها منبع تمام حیات جسمانی بر روی زمین محسوب می شود. روح و صفات الهی اشعه های این خورشید و شخص مظهر ظهور مانند یک آینۀ کامل است. اگر آینه های گوناگون همگی به سوی یک خورشید رو کنند، در همۀ آینه ها همان یک خورشید منعکس میشود. با این حال، هر یک از آینه ها با دیگری متفاوت است و هر کدام به شکلی متفاوت و متمایز از دیگری ساخته شده است.
به همین ترتیب، هر مظهر الهی فرد متمایزی است، اما روح و صفات الهی که در هر یک منعکس می گردد، یکی است. مثال خورشید و آینه ما را قادر می سازد که تفسیر بهائی را از تصوّر سنّتی در مورد «رجعت» یا «ظهور مجدد» مظاهر گذشته درک کنیم. موضوع رجعت در متون مقدس تمام ادیان بزرگ یافت می شود و اغلب در لفافه و به زبانی بسیار استعاری بیان شده است. حضرت بهاءالله توضیح می دهد رجعتی که در آثار گذشته به آن اشاره شده است، رجعت صفات و روح الهی است در آینۀ یک مظهر دیگر، و نه رجعت همان شخصیت انسانی: «باری معلوم و محقّق ... بوده که جميع انبيا هياکل امر اللّه هستند که در قمايص مختلفه ظاهر شدند و اگر بنظر لطيف ملاحظه فرمائی همه را در يک رضوان ساکن بينی و در يک هوا طائر و بر يک بساط جالس و بر يک کلام ناطق و بر يک امر آمر اينست اتّحاد آن جواهر وجود و شموس غير محدود و معدود پس اگر يکی از اين مظاهر قدسيّه بفرمايد من رجوع کلّ انبياء هستم صادق است و همچنين ثابت است در هر ظهور بعد صدق رجوع ظهور قبل...»[۶].
به این ترتیب، بهائیان تصور می کنند که ظهور حضرت بهاءالله تحقق بشارت رجعت مسیح است، هر چند که حضرت بهاءالله و حضرت مسیح دارای روح فردی متفاوتی بودند و بنابراین شخصیت های انسانی متفاوتی داشتند.
مظاهر الهی بخشی از عالم وجود هستند که واسطۀ بین خدا (عالم حق) و بشر (عالم خلق) است. به همان ترتیب که انسان به سبب قابلیت هایی که دارد (یعنی قابلیت های منطقی و شهودیِ روح غیر مادی) از حیوان برتر است، مظاهر الهی نیز به عالمی برتر تعلق دارند و قوایی دارند که انسان معمولی از آن محروم است. این تفاوت به درجات مربوط نمی شود، بلکه تفاوت نوع است که ایشان را از سایرین متمایز می کند. مظاهر الهی فقط متفکران بزرگ انسانی یا فیلسوفانی با درک و دانش بیشتر از دیگران نیستند، بلکه به خاطر ماهیت شان نسبت به کسانی که قابلیتی مشابه ایشان ندارند ممتاز هستند.
تعالیم بهائی تأکید دارند که انسان دارای طبیعتی دوگانه است: طبیعت جسمانی که از مواد مختلف ترکیب یافته و طبق قوانین طبیعی که لازمه جسم حیوانی است، عمل می کند و روح انسانیِ غیر مادی و نفس ناطقه که جاودانه است. طبق تعالیم حضرت بهاءالله مظاهر الهی نیز همین دو جنبه را دارند، اما علاوه بر آن طبیعت سومی نیز دارند که مختصّ مقام آنان است. این جنبه، قابلیت دریافت وحی الهی و ابلاغ بی نقصِ آن به نوع بشر می باشد:
«بدانکه مظاهر مقدّسه را هر چند مقامات کمالات غير متناهيه است ولی کلّيّه مراتب ايشان سه رتبه است رتبه اولی جسمانيست رتبه ثانيه انسانی است که نفس ناطقه است و رتبه ثالثه ظهور الهی و جلوه ربّانی است. امّا مقام جسمانی محدث است چه که مرکّب از عناصر است و لابدّ بر اينست که هر ترکيب را تحليلی هست... مقام ثانی مقام نفس ناطقه است که حقيقت انسانيست اين نيز محدث است و مظاهر مقدّسه در آن با جميع نوع انسان مشترکند. بدانکه نفوس بشريّه در اين کره ارضيّه هر چند اعصار و دهور متواليه است ولی حادث است و چون آيت الهی است لهذا بعد از وجود باقی روح انسانيرا بدايت است ولی نهايت نه الی الأبد باقی است... مقام ثالث ظهور الهی و جلوه ربّانيست کلمة اللّه است و فيض ابديست و روح القدس است آن نه اوّل دارد و نه آخر.... حقيقت نبوّت که کلمة اللّه و مظهريّت کامله است بدايتی نداشته و نهايتی ندارد ولی اشراقش متفاوت مانند آفتابست.»[۷]
حضرت عبدالبهاء تشریح می فرماید که حتی روح فردی مظهر الهی نیز با روح مردم عادی متفاوت است:
«امّا آن حقيقت شاخصه مظاهر رحمانيّه يک حقيقت مقدّسه است و از اين جهت مقدّس است که من حيث الذّات و من حيث الصّفات ممتاز از جميع اشياست مثل اينکه شمس من حيث الاستعداد مقتضی انوار است و قياس باقمار نميشود... پس سائر حقائق انسانی نفوسی هستند مثل ماه که اقتباس انوار از شمس ميکنند امّا آن حقيقت مقدّسه بنفسه مضیء است.»[۸]
بنابراین مظاهر الهی فقط انسان هایی معمولی نیستند که خداوند در موقع مشخصی از حیات ظاهری شان، آنها را به عنوان پیامبر خود برگزیده باشد، بلکه هر یک از آنان وجودی خاص است و رابطه مخصوصی با خداوند دارد و از عالم روحانی به عنوان واسطۀ وحی الهی فرستاده می شود. گرچه روح فردی مظهر الهی حادث است (یعنی از لحاظ ذاتی دارای آغاز است)، اما پیش از تولد ظاهری در این عالم، در عالم روحانی وجود داشته است. از طرف دیگر، روح جاودانۀ افراد انسانی دارای چنین قدمت زمانی ای نیست و به هنگام انعقاد نطفه موجود می گردد. شوقی ربّانی درباره قدمت زمانی ارواح مظاهر الهی می فرماید:
«پیامبران الهی برخلاف ما واجد قدمت زمانی هستند. روح حضرت مسیح قبل از تولد در این دنیا در عالم روحانی موجود بوده است. تجسم چگونگی آن جهان برای ما متصور نیست. پس کلمات از تصویر مقام و موقعیت آن حضرت برنمی آید.»[۹]
پیامبر حتی از دوران کودکی به حقیقت و ماهیت خود واقف است، هر چند ممکن است تا مدتی رسالت خود برای تعلیم و هدایت دیگران را آشکارا آغاز نکند. ایشان چون وحی را به صورت مستقیم از خدا دریافت می کنند، نسبت به حقایق حیات دارای علم مطلق هستند. همین علم لدنی (علمی درونی که از جانب خداوند به ایشان نازل شده است) آنان را قادر می سازد تعالیم و احکام را متناسب با نیازها و شرایط بشری در هر زمان از تاریخ بشر صادر کنند:
«حقائق مقدّسه مظاهر کلّيّه الهيّه چون محيط بر کائنات من حيث الذّات و الصّفاتند و فائق و واجد حقائق موجوده و متحقّق بجميع اشيا لهذا علم آنان علم الهی است نه اکتسابی يعنی فيض قدسی است و انکشاف رحمانی... مظاهر کلّيّه الهيّه مطّلع بر حقائق اسرار کائناتند لهذا شرايعی تأسيس نمايند که مطابق و موافق حال عالم انسانست زيرا شريعت روابط ضروريّه است که منبعث از حقائق کائناتست... مظاهر کلّيّه الهيّه چون مطّلع باسرار کائناتند لهذا واقف بآن روابط ضروريّه و آنرا شريعة اللّه قرار دهند.»[۱۰]
بیان فوق تصریح می کند که قوانین الهی از بطن حقیقت بر می خیزد: مظهر الهی این قوانین را درک می کند، ولی او آنها را خلق نکرده. بنابراین انسان ها خودشان می توانند بخشی از این قوانین را کشف کنند. اما سایر بیانات در آثار بهائی به این مطلب اشاره دارد که اگر نوع انسان بدون هیچ کمکی (یعنی بدون ظهور الهی) به حال خود گذاشته شود تا به تنهایی همۀ این قوانین را کشف کند، خود را نابود خواهد ساخت.
هیچ فرد عادی انسانی نمی تواند مظهر ظهور الهی «بشود». هر روح انسانی قابلیت آن را دارد که با روح الهی ارتباط یابد و در نتیجه به رشد روحانی دست یابد، ولی از دستیابی به رتبۀ مظاهر الهی که همواره در مقام والای خود باقی و برقرار هستند، ناتوان خواهد بود.
اگر بخواهیم مثال آینه را گسترش دهیم، می توانیم ارواح مردم عادی را نیز به آینه تشبیه کنیم، ولی آنها، بر خلاف مظاهر الهی، آینه های ناقص هستند. به عبارت دیگر، هر فرد انسان می تواند بخشی از صفات الهی را منعکس نماید، ولی این انعکاس ناقص و محدود است. رشد روحانی برای یک انسان معمولی به معنای تکمیل، تطهیر و صیقل دادن آینه روح است تا صفات الهی را هر چه روشن تر منعکس سازد. حضرت بهاءالله در بیانات مختلف از مثال «تطهیر آینه» برای توضیح رشد روحانی استفاده فرموده. این تمثیل بر این اعتقاد تأکید دارد که انسانها ناقص، ولی با استعدادی پایان ناپذیر برای کمال، آفریده شده اند؛ در حالی که مظاهر الهی از ابتدا در مرتبۀ کاملی از وجود قرار دارند.
حضرت بهاءالله و حضرت عبدالبهاء تعلیم می دهند که رتبه های وجود منحصرند به سه رتبه ای که ذکر شد: انسان ها، مظاهر ظهور و خداوند. سلسله مراتب جِن ها، فرشتگان و ملائکۀ مقرب به هیچوجه وجود ندارد. اگر بخواهیم معنای خاصی برای آنها در نظر بگیریم، این نام ها چیزی نیستند جز نمادهایی برای توضیح مراحل مختلف رشد انسانی: نقص به صورت جن و روحانیت به صورت فرشتگان توصیف شده اند. مظاهر الهیه از ابتدا کامل خلق شده اند، در حالی که انسانهای عادی فقط به طور بالقوه امکان کمال را دارند، زیرا این استعداد را دارند که صفات خالق خود را منعکس سازند. نهایت کمال انسانی، به توضیحِ حضرت عبدالبهاء، عبودیت (یعنی بندگی) مطلق در آستان الهی است:
«بدانکه مراتب وجود متناهی است مرتبه عبوديّت مرتبه نبوّت مرتبه ربوبيّت لکن کمالات الهيّه و امکانيّه غير متناهی است... چون فيض الهی غير متناهيست کمالات انسانی غير متناهی است. اگر چنانچه نهايت ممکن بود حقيقتی از حقائق اشيا بدرجه استغناء از حقّ ميرسيد و امکان درجه وجوب می يافت ولی هر کائنی از کائنات از برای او رتبه ايست که تجاوز از آن مرتبه نتواند يعنی آنکه در رتبه عبوديّت است هر چه ترقّی کند و تحصيل کمالات غير متناهيه نمايد برتبه ربوبيّت نميرسد... مثلاً پطرس مسيح نشود نهايتش اينست که در مراتب عبوديّت بکمالات غير متناهيه رسد.»[۱۱]
اما از آنجا که بشر قادر است به خداوند نزدیک شود و از روح الهی آگاه شود، او هم قابلیت برخورداری از «الهام» را دارد. آثار بهائی بین الهام و وحی تمایز قائل می شود. وحی عبارت است از دریافت مستقیم و خطاناپذیر کلمۀ خلّاق الهی که فقط و فقط مخصوص مظاهر الهی است و ایشان آن را به نوع بشر منتقل می کنند. اما الهام ادراک غیر مستقیم و نسبیِ حقیقت روحانی است که برای تمام ارواح انسانی امکان پذیر است. الهام برخاسته از متن حیات روحانی آن فرهنگی است که تحت تأثیر مظهر الهی قرار گرفته. هر فرد انسانی می تواند از روح الهی الهام بگیرد، به هر حال این الهامات در نتیجۀ ارتباط با روح الهی از طریق مظاهر الهی برای ما ممکن شده است. خلاصه آن که الهام به وحی وابسته است.
حضرت بهاءالله توضیح می فرمایند که گاه اراده و مشیت پروردگار بر آن قرار می گیرد که بعضی از افراد عادی بشر را به عنوان «نَبی» برگزیند و به آنها الهام بخشد تا نقش های خاصی را در امور بشری به عهده بگیرند. انبیای بنی اسرائیل از قبیل ارمیا و اشعیا نمونه هایی از این نفوس محسوب می شوند. افراد دیگری نیز به عنوان «اولیاء» و «مقدسین» گاه مرکز این الهامات قرار می گیرند. ولی حتی انبیاء نیز نمی توانند به مقام مظاهر الهی، که وحی مصون از خطای الهی را به نوع بشر می رسانند، نزدیک شوند. انبیاء باز هم افرادی عادی هستند که نیروی الهام در آنان توسعه یافته و خداوند از آن استفاده کرده است. در آثار بهائی معمولاً از ایشان به عنوان انبیای «مروّج» و یا «غیر مستقل» یاد می شود. در مقابل، مظاهر الهی انبیای «اولوالعزم» یا «مستقل» نامیده می شوند:
«کلّيّه انبيا بر دو قسمند قسمی نبیّ بالاستقلالند و متبوع و قسمی ديگر غير مستقلّ و تابع. انبيای مستقلّه اصحاب شريعتند و مؤسّس دور جديد... بدون واسطه اقتباس فيض از حقيقت الوهيّت نمايند نورانيّتشان نورانيّت ذاتيّه است مانند آفتاب که بذاته لذاته روشن است... قسمی ديگر از انبيا تابعند و مروّج زيرا فرعند نه مستقلّ اقتباس فيض از انبيای مستقلّه نمايند و استفاده نور هدايت از نبوّت کلّيّه کنند مانند ماه که بذاته لذاته روشن و ساطع نه ولی اقتباس انوار از آفتاب نمايد.»[۱۲]
درنتیجه، فیلسوفان، مصلحان، قدّیسان، عارفان و بنیانگذاران جنبش های انسان دوستانه، از نظر بهائیان انسان های عادی هستند که در بسیاری از موارد ممکن است الهام الهی را دریافت کرده باشند. ولی وحی موهبتی است مخصوص مظاهر ظهور الهی که نیروی محرکۀ نهایی برای تمام پیشرفت های نوع انسان است.
مراجع:
[۱] ترجمه. برگرفته ازThe Bahá'í Faith: The Emerging Global Religion ، نوشتۀ ویلیام هاچر و داگلاس مارتین، سان فرانسیسکو: ۱۹۸۵
[۲] پبروان سنتیِ ادیان گذشته بحث بی طرفانه دربارۀ این سؤال اساسی و طبیعت آنچه در دیانت بهائی مظهر ظهور الهی نامیده می شود، سخت تر ساخته اند. پیروان راست دینِ هر مظهر ظهوری تمایل داشته اند بنیانگذار دین خود را به نوعی منحصر بفرد یا برتر بخوانند. مثلاً بسیاری از مسیحیان، حضرت مسیح را تجسّد خدا می دانند، حضرت موسی را به نحوی از ایشان پست تر می دانند و حضرت محمّد را کاذب می دانند. بیشترِ یهودیان راست دین حضرت موسی را وسیلۀ بشری می دانند که قانون الهی از طریق ایشان به بشریت منتقل شد، حضرت مسیح را پیامبری دروغین می دانند. مسلمانان حضرت موسی و مسیح را پیامبران معتبری می دانند، اما اکثراً حضرت بودا و بنیانگذاران دیگر ادیان بزرگ را رد می کنند. برای آنها حضرت محمّد آخرین پیامبری است که خدا برای انسان ها فرستاده یا خواهد فرستاد، نزول ارادۀ الهی نیز با نزول قرآن پایان یافته است.
[۳] حضرت بهاءالله، منتخباتی از آثار حضرت بهآءاللّه، صص ٣٨-٣٩.
[۴] حضرت بهاءالله، منتخباتی از آثار حضرت بهآءاللّه، ص ١٨٤.
[۵] حضرت بهاءالله، منتخباتی از آثار حضرت بهآءاللّه، ص ٤٦. مضمون بیان مبارک به فارسی: ای اهل توحید، مبادا در مظاهر امر الهی و آیاتی که بر ایشان نازل گردیده، اختلاف کنید و این اصل توحید است اگر از اهل ایقان باشید... همین طور در رفتار و اعمال آنها و هر آنچه از نزد ایشان ظاهر شده و می شود، همه از نزد خداست و همه به امر او عامل هستند. و هر کس بین ایشان و بین کلمات ایشان و آنچه بر ایشان نازل شده یا در احوال و افعال آنان کمتر از آنچه به حساب آید فرق بگذارد، البته به خداوند و آیات و پیامبران او شرک ورزیده و از مشرکان محسوب است.
[۶] حضرت بهاءالله، منتخباتی از آثار حضرت بهآءاللّه، ص ٤١-٤٢.
[۷] حضرت عبدالبهاء، مفاوضات، صص ١١٤-١١٥.
[۸] حضرت عبدالبهاء، مفاوضات، صص ١١٦-١١٧.
[۹] شوقی ربّانی، ترجمه ای از یادداشتهای بیانات مبارک به انگلیسی در «جهد بلیغ، پیام هایی به آلاسکا (محفل روحانی ملی بهائیان آلاسکا، ١٩٧٦)» (High Endeavours, Messages to Alaska (National Spiritual Assembly of the Bahá'ís of Alaska, ۱۹۷۶))، ص ٧١.
[۱۰] حضرت عبدالبهاء، مفاوضات، صص ١١٩-١٢٠.
[۱۱] حضرت عبدالبهاء، مفاوضات، ص ١٧٤.
[۱۲] حضرت عبدالبهاء، مفاوضات، صص ١٢٣-١٢٤.